تبليغاتX
دست نوشته های من

دست نوشته های من

دست نوشته های روزانه ی کویر

خداحافظ

سلام کویری ها ... به وبلاگ جدید نقل مکان کردیم ....

دلم خیلی خیلی برای کویر تنگ میشه ... چه روزهایی با هم بودیم . چقدر باران .. چقدر کویر ... چقدر غمگین ... این وبلاگ برایم چون کوهی پر از غم می ماند .. هر گوشه اش صدایی از خاطره ای می گوید که من را تاب گوش دادن نیست .

یاس ها و پونه ها را به تماشای وبلاگ جدیدم برده ام ... تازه دارند با باغچه جدیدیشان خو میگیرند . دستانم نوشتن را از نو تمرین می کنند .

آنجا باران کمتر مغرور است ....

خداحافظی بدی شده .. چون اصلا حالم خوب نیست ... دوست دارم الان کیبورد را توی سر یه آدم به خصوصی خرد کنم ...

دلم برای کویر تنگ میشه .....

www.pichayam.blogsky.com

اینم از وبلاگ جدید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/19ساعت 18:32  توسط وحید   | 

...

ببینم منتظر چی هستی ؟؟؟؟؟؟

اینروزها سکوت بیشتر از همه به دل میشینه .........

پس سکوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 10:51  توسط وحید   | 

تنها دلیل

این روزها تنها دلیل برای آرامش چند چیز بیشتر نیست

۱. روزنامه اعتماد ملی

۲. اخبار بی بی سی

۳. جمع کردن مقالات ناز که بعد از چند سال  بازهم آرامش بگیری

۴. فکر کردن به این که چگوارا بهتر است یا گاندی ...

۵. خوندن شازده کوچولو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 17:58  توسط وحید   | 

کدام یک

سلام دوستان

این روزها هیچ مطلبی برای نوشتن ندارم ... ... ... ...

هیچی

فقط فکر کردن به یک موضوع ......

 چگوارا دوست دارم یا  گاندی را ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/30ساعت 10:49  توسط وحید   | 

دانشگاه آزاد اراک

امروز 26 خردا ماه

دانشجویان دانشگاه آزاد اراک با تجمع در محوطه دانشگاه

به دلایل امنیتی و توصیه دوستان بیرون و خارج نت مجبور به حذف شدیم .

بعدا توضیح میدم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 20:13  توسط وحید   | 

یار دبستانی


...

دیدی ای دوست که با یار دبستانی چه کردند ...

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 18:57  توسط وحید   | 

من نیز می جنگم

سلام دوستان عزیز

سلام دوست من .

الان که در حال نوشتن هستم دیگر دوستانمان ..........................

کاش هنوز سنم به رای دادن نرسیده بود .

 دیروز در روستاهای اراک سهام عدالت نذری می دادند و همه ایرانی های با غیرت امروز سهامشان را پول کردند . خوشا به هوشت دکتر که روز انتخابات هم مردم را فراموش نکردی .


من درد مشترکم ،

صبح بغض گلویم را رها نمی کرد .  و امشب هم..................

به علت توصیه دوستان داخل و خارج نت مجبور به حذف شدیم ...
+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/23ساعت 20:37  توسط وحید   | 

اصلاح طلب اصولگرا یا اصولگرای اصلاح طلب ؟؟؟

اصلاح طلب اصولگرا یا اصولگرای اصلاح طلب ...

می دونید معنی جمله بالا که از آقای موسوی هست یعنی چه ؟

یعنی که اگر فردا باز دوم خرداد شد منم مثل خاتمی تا یک هفته گوشیم خاموشه . یعنی اگر فردا به عنوان دانشجوی سیاسی بردنتون اوین پیش من نیاین . یعنی اگر بهتون ستم گفتن نیاین پیش من . 

طبق گفته خودشون  این دختر هایی که روسری سبز دارند با من نیستند و فقط قصد تخریب من را دارند . یعنی اینکه من فقط منتقد دولتم و فعلا نقشه ای برای آینده نریختم .

 آقای خاتمی شما باید در آیند پاسخگو باشید ... 

همان هایی که یک روز دوم خرداد را به پا کردند و شما سکوت کردید و به آنها ناروا بستند که دست نشانده آمریکا و غرب هستند . الان در کنار کروبی ایستاده اند  و آقای خاتمی شما الان کجایید ؟

جز این است که موجی بر خیابان ها راه انداخته اید که جوانان بدون درک سوار بر ان می شوند .

این چند روز از تمام دوستان سبز پوش پرسیدم که موسوی قبل از کاندیداتوری کجا بود ؟ یک نفر هم نگفت که در فرهنگستان هنر بود .

یادمان نرفته زمانی که احمدی نزاد ظهور کرد . شناختی از او نداشتیم . موجی بر خواست که آمده تا حق ما را بگیرد . حرف خوب میزد . زد آزادی نبود . حتی آزادی پوش را هم به تمسخر گرفت . او ظهور کرده بود تا ما را نجات دهد . ولی چه شد ؟

آخرین باری که سوار بر موج شدیم و بی شناخت تاختیم چه شد ؟

عباس عبدی : از اصلاح طلب هایی که بعد از دوم خرداد باز هم سر حرف خود ماند و محو شد .

احمد زید آبادی : او نیز روی حرف خود ماند .

کروبی در مجلس : برای قتلهای زنجیره ای فریاد کرد . و روی حرف خود ماند و سایر یاران کروبی که بیش از وبلاگ من هستند .

کمی از تعصب به رنگ ها دست برداریم و با منطق فکر کنیم .

دیروز شخصی می گفت که برای این موسوی رای میدهم چون شانس رای اوری او بیشتر است .حال دو جواب .

1: دوستان عزیز در مرحله اول مهم کم شدن رای احمدی نژاد است .اگر مامزدی نصف رای ها را بعلاوه یک رای داشته باشد برنده است . که به احتمال خیلی قوی رای گیری وارد مرحله دوم میشود .

2: دوست عزیز من شما شعور سیاسی دارید . باید نظر خودتون را در این رای گیر مشخص کنید یا نه ؟ باید بدونید که شما در جامعه چه وزنی دارید یا نه ؟ مگه میشه آدم به فهم و نظر خودش احترام نذاره.


آنچه را که میدانستم نوشتم ... تصمیم  با شما




+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 17:46  توسط وحید   | 

مرگ کویر ؟؟!!

اینروزها به مرگ بیشتر از روزهایی که پشت سر گذاشته ام فکر می کنم .

دیشب حال یک انتظار مرگ را داشتم ... تا به حال به این وضع نمرده بودم . . .

احساس غریبی بود . تا اکنون اینگونه حسی نداشتم . یک حس از اون حس های یک بار در طول عمر و یک بار برای همیشه . . .

چشمم به در اتاق خشک شده بود انگار که منتظر کسی بودم ، می دونستم که کسی میاد ولی کی ؟ نمی دونم .

با خودم گفتم من که از مرگ نمیترسم ، من روزی هزار بار پیش خودم میگم اگر الان بمیرم چی ؟ ولی اصلا خیالمم نیست . اما اینبار تا چند ثانیه بیشتر دوام نیاوردم و زدم زیر همه چیز و گفتن چیزی را که نمی دونم باید می گفتم یا نه !!!

گفتم مهلت ، اجازه ، من میترسم ، من نمی تونم ، تا چند دقیقه سرم را کرده بودم زیر پتو و هیچ چیزی جز کمک نمی فهمیدم . تا اینکه دست به دامن چیزهایی شدم که خودم هم فکر نمی کردم توی این زمان به یادش بیافتم . و شروع کردم گفتن (( خدا بزرگ است ، خدا بزرگ است ، خدا بخشنده است ))

آروم گرفتم . خیس عرق شده بودم . سرم و از زیر پتو اوردم بیرون ، همه چیز آروم شده بود ، مثل آرامش بعد از طوفان ... هیچ وقت فکر نمی کردم که منم از این چیزها ببینم .

نکته 1: خدا بزرگ است خیلی بیشتر آرامش میده و فقط کافی چند باری تکرار کنید-- خدا بزرگ است -- و با گفتن هر یک جمله به خیلی چیزها فکر می کنی .

نکته 2 : داستان کاملا واقعی است و هیچ شکی نیست که کویر داستان نمی بافه .

نکته 3 : کویر زنده می مونه ؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 16:22  توسط وحید   | 

عشقی که می گویند کجاست ؟ !

امروز دلتنگ دوستان قدیمی شدم ... که اگر نسیم را جدی نگیرید می تواند بغضی شود که درخت های سرو را هم ، به زانو در آورد .

باز به قربان باران عزیز که این روزها ابرهایش را برای تسلی دادن به لبهای خشکیده مان راهی می کند  و اگر سینه ی همیشه سبزش قطره آبی  ندارد لااقل سایه را نوید می دهد

این روزها همه در اطرافمان عاشق می شوند و برایمان از عشق می گویند و در آخر می گویند تو چه می دانی درد عشق را ... غافل از این که من در سینه دلی دارم به وسعت کویر، که هر روز باران را از دور صدا می زند و هر شب با نغمه های عاشقانه ی کویری به خواب می رود . غافل از اینکه نامه هایم به باران همیشه بی جواب است و این بیشتر مرا رنج می دهد تا درد عشق ...

 هر روز برای خود کلبه ای می سازم از تنهایی  و هر شب بر روی ایوان کلبه تماشاگر غروب می نشینم و با نسیم از روزی که رفت و باران نیامد ، درد دل می کنم . هرروز به پای بغض شمعدانی ها و  اطلسی ها و پونه ها می نشینم و خود تنها با نسیم درد دل می کنم که با خود ببرد به دیاری که باران در ان به ناز برای سبزینه ها می بارد . نمی دانم الان بارانم در آغوش کدام سبزینه ای آرام گرفته که من اینگونه بی تاب نوشتنم . نمی دانم چرا امروز باز نمی دانم هایم زیاد شده است .

 دلمان که می گیرد به اطرافمان داد نمی زنیم . در گوش نوشته ها و واژگانی می گویم که میدانند من به خنده ی آدمکهای بی احساس عاشق صفت هیچ دلم شاد نمی شود .  

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 14:10  توسط وحید   |